رمانسرای عاشقان

چقدر سخته با بغض بنویسی ولی اون با خنده بخونه....

رمان قرار نبود(2)

بابا کنار عزیز جون نشسته بود و مشغول گپ زدن بودن. با دیدن من گل لبخند روی لبهای هر دو شکفت. زیر لب سلامی زمزمه کرد و رو به عزیز جون گفتم:
- گشنمه عزیز جون ... روده ام دیگه داره منو می خوره! کی شام می دی بهمون؟

- قربون اون معده ات برم من مادر ... یه چیکه صبر کن تا بابات چاییشو بخوره بعد شامو می کشم.

بابا گفت:- من خوردم عزیز ... شامو بکش که این عزیز دل بابا گشنه نمونه.پاچه خوار! تازه رفته فکر کرده دیده چه کاری کرده حالا می خواد دل منو به دست بیاره. عزیز از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. بابا دستشو به سمتم دراز کرد و

گفت:- نبینم عروسک بابا چشماش غمگین باشه.جوابی ندادم. پامو روی اون پا انداختم و با ناخن بلند شست پام روی شیشه میز ضرب گرفتم. بابا که دید جواب نمی دم گفت:

- قهری بابا؟

- ....

- ته تغاری؟!

- ...بابا خم شد و از زیر میز بسته ای رو خاج کرد و گفت:

- خیلی خب حالا که باهام حرف نمی زنی منم این کادوی خوشگلو بهت نمی دم.اه انگار داشت بچه خر می کرد! اونم با یه آبنبات! خواستم از جا بلند شم و پیش عزیز برم که دستمو گرفتم و گفت:

- بگم ببخشید کفایت می کنه؟توی چشماش نگاه کردم با یه دنیا کینه و گفتم:

- بار اولت بود بابا!

- عصبیم کردی!

- هر کاری هم که می کردم ... یادم نمی یاد روی آتوسا دست بلند کرده باشی ... با اون گندی که بالا آورد.

- اون مریض بود نیاز به کمک داشت نه کتک!

- منم دیشب دست کمک به طرفتون دراز کردم.

- و من هم بهت کمک کردم. دوست ندارم بذارم بری ... چون می دونم چی در انتظارته ...

- من اگه کاره ای بودم همین طرف صد تا کار کرده بودم تا حالا ... آتوسا قبل از رفتنش اینجا دوست پسر داشت! یادتون که نرفته.

بابا سرشو زیر انداخت و گفت:- آتوسا شوهر کرده! اینو بفهم .... دیگه حق نداری از این حرفا در موردش بزنی. یه وقت به گوش مانی می رسه.

- مانی خودش همه چیو می دونه.

- در هر صورت ...

- بابا من کاری به این کارا ندارم ... بذار من برم. شما هم ماهی یه بار بیا به من سر بزن.

خندید و گفت:- این حرفت منطقیه به نظر خودت؟از خنده بابا شیر شدم. خودمو کشیدم کنارش و در حالی که دست می انداختم دور گردنش گفتم:

- بابا تو رو خدا ... خودت می دونی که من از هر چی که خلاف باشه بیزارم. محاله اونور که رفتم اصل خودمو فراموش کنم. بابا به خدا فقط می خوام دکتر بشم.بابا که عصبی شده بود گفت:

- محاله ترسا ... اینقدر اصرار نکن! وقتی گفتم نه ... یعنی نه!از جا برخاستم و با خشم گفتم:

- لعنتی!خواستم به اتاق بروم که عزیز صدا زد:

- ترسا بدو شام ...اینقدر گرسنه بودم که دیدم طاقت قهر کردن با شکمم را ندارم. راهم را به سمت آشپزخانه کج کردم و پشت میز نشستم. خیلی عنق غذا کشیدم و مشغول خوردن شدم. کمی که در سکوت سپری شد بابا گفت:

- راستی ترسا یادت باشه فردا بری شرکت مانی ...دست از خوردن کشیدم و گفتم:

- اونجا برای چی؟

- یه چک نوشتم که باید ببری بدی به مانی ... بعدش هم برو خونه آتوسا برای شام دعوتمون کردن.

 - خونواده مانی هم هستن؟

- نمی دونم شاید ... برای چی؟

- همین جوری ...دوباره مشغول خوردن شامم شدم. تا به حال نشده بود ما به خانه آتوسا برویم و خانواده شوهرش نباشن. یه جورایی می خواست فرق نذاره. مانی یه برادر بیست و نه ساله به اسم نیما و یه خواهر 24 ساله به اسم مانیا داشت. آبم با خواهرش توی یه جوب نمی رفت ولی داداشش باحال بود. خوشم می یومد باهاش کل کل کنم. شامم رو خوردم و بعد از تشکر از عزیز و بوسیدن گونه اش به اتاقم برگشتم. عزیز بیچاره چقدر زحمت می کشید. ولی برای اینکه زنی وارد زندگی تنها پسرش نشود و نامادری بالای سر نوه عزیزش نیاید از هیچ کمکی فرو گذار نمی کرد. من هم که می دانستم دلیل تمام زحمت هایش راحتی من است بیش از پیش نسبت بهش احساس احترام و محبت پیدا می کردم. خلاصه که آن شب اینقدر فکر کردم مخم هنگ کرد. آخر هم با سر درد خوابم برد. جلوی ساختمان بلند شرکت مانی ایستادم. اوووه کی می ره این همه راهو! بار اولی بود که می یومدم شرکتش. هیچ وقت دوست نداشتم پامو توی محیط های مردونه بذارم. می دونستم که شرکت مانی هم تمام کارکنانش مرد هستن. حتی منشیش! خوش به حال آتوسا با این شوهرش! هیچ وقت خیالش ناراحت نمی شد که شوهرش با منشیش بریزه رو هم یا اینکه کارمندای شرکت براش عشوه شتری بیان و ... از پله ها بالا رفتم و جلوی آسانسور ایستادم. دفتر مانی طبقه چهارم بود. از آسانسور که اومدم بیرون جلوی در قهوه ای رنگی که روش نوشته شده بود : دفتر مدیر کل , مدیر عامل , و معاونان ایستادم.به به! کجا هم قرار بود برم. قاطی رئیس روسا. نگاهی به ظاهر خودم کردم. مانتوی قهوه ای ... شلوار کتون مشکی شال قهوه ای کیف و کفش قهوه ای! می دونستم که تیپم مقبوله. دستم را روی زنگ گذاشتم و فشردم. چیزی طول نکشید که پیرمرد مو سفیدی در را گشود و با دیدن من گفت:

- بفرمایید ؟پرو پرو گفتم:

- می تونم بیام تو؟

- با کی کار دارین؟

- با آقای مانی ستوده ...

- وقت قبلی دارین؟!اه! انگار وزیرو می خوام ببینم! این کیه دیگه؟ منشیشه؟

گفتم:- نخیر ...در حالی که داشت درو می بست گفت:

- شرمنده خانم ... بدون وقت قبلی نمی شه.قبل از اینکه در بسته بشه جیغم رفت راه هوا! :

- ااا چرا درو می بندی؟ مانیییییییییییییییی .... مانیییییییییییی کجایی؟ پاشو بیا دم در ببینم! اوی مانیییییییییی این الان درو می بنده منم می رماااااا .... مانیییییییییییییییییییییی ییییییپیرمرد بیچاره از عکس العمل من مات و مبهوت بین در و دیوار خشک شده بود. نمی دونست داشت چی کار می کرد! چیزی طول نکشید که سه مرد اومدن جلوی در! جونم مرد!!!!! چه مردایی هم بودن ... یکیشون که مانی بود شوهر خواهر گل خودم. ولی اون دو تا رو نمی شناختم که از قضا هر دو نفر با دهان باز به من و دیوونه بازیم خیره شده بودن. با دیدن مانی که مبهوت مانده بود

گفتم:- مانی این نمی ذاره من بیام تو ... چک ددی رو برات آوردم. مانی با اینکه به دیوونه بازیهای من عادت داشت ولی هنوز هم توی شوک بود. با دیدن قیافه اش دوباره جیغم بلند شد:

- مانیییییییییییییییی مردم گرما! می رم چکو واسه خودم خرج می کنماااااااااااا می ذاری بیام تو یا نه؟مانی تکونی خورد و خنده اش گرفت:

- تویی زلزله؟

 - په نه په ... بعد دو ساعت می گه تویی؟ روح مادربزرگمه اومده شوهر نوه اشو ببینه که ببینه مقبول هست یا نه .... ولی با این گیج بازی تو کاملا ازت نا امید شدم نه نه ... من رفتم به خدا سپردمت.

مانی با خنده دستم را گرفت و گفت:

- بیا تو ببینم ...سپس رو به پیرمرد و آن دو مرد جنتلمن ترسا کش گفت:

- این ترساست خواهر زن زلزله من ... حالش اینجوریه اگه کسی برخلاف میلش حرفی بزنه جیغش می ره بالا.

خندیدم و رو به مردا گفتم:- با اینکه نمی شناسمتون ولی خوشبختم.یکی از اونا زود خودشو جمع و جور کرد و دستشو گرفت به طرف من و گفت:

- نوید فراهان هستم و از آشنایی با شما کاملا خوشبختم ...چپ چپ نگاه به دستش کردم که زود خودشو جمع و جور کرد و قدمی عقب رفت اون یکی جلو اومد ولی جرئت نکرد دستشو جلو بیاره و گفت:

- منم احسان کیانی هستم ... معاون شرکت ...برای احسان سری به نشانه آشنایی تکان دادم و رو به نوید با پرویی پرسیدم:

- شما چی کاره بودی؟نوید که از روی مثل سنگ پای قزوین من جا خورده بود گفت:- من مدیر عامل هستم ...رو به مانی که گوشه ای ایستاده بود و شوی خنده دار من را تماشا می کرد و می خندید گفتم:

- وااااااااااااااا مگه تو مدیر شرکت نیستی؟مانی در میان خنده گفت:

- من مدیر کل هستم ترسا خانوم ...

- کاش عقل کل بودی جا مدیر کل ...مانی با خنده مرا دعوت به نشستن کرد و رو به آن پیرمرد گفت:

- عمو قاسم بی زحمت برای ترسا خانومی یه لیوان شربت آلبالو بیار ... گرما زده شده ...

- نههههههههههههههمه با تعجب به من نگاه کردن و من با خنده و ناز گفتم:

- خو شربت آلبالو دوست نمی دارم ... آب پرتغال می خوام. هر چهار مرد هم خنده اشان گرفته بود هم مطمئنا در ذهنشان می گفتند چه دختر لوسی ... عمو قاسم چشمی گفت و رفت که برای من آب پرتغال بیاره. مانی کنارم نشست و در کمال تعجب احسان و نوید هم نشستند . مانی هم از کار آنها خنده اش گرفت و رو به من سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت:

- خب خواهر زن عزیز چکو آوردی برام؟

- بله ولی مانی جون نصف نصف ... توی این گرما پدرم دراومد تا اومدم اینجا ... تازه اونم با متروووو لای یه عالمه آدم بو گندوی چندش .... اه اه اه ... یادم می افته حالم بد می شه.

- هان چیه ؟ بابات ماشین نداد بهت؟

- نخیر این بابای ما هر چند وقت یه بار یه چیزی مثل خر می ره تو رخت خوابش گازش می گیره. دیشبم از اون شبا بود قبل از خوابش از ترس اینکه من صبح ماشینو بردارم سوئیچو دو در کرد. صبحم کلی با سیم میمای ماشین ور رفتم بلکه روشن بشه ولی نشد که نشد که نشد.

 - آخی ...

نگاهی به سرتاپای مانی در آن کت و شلوار خوش دوخت کردم و گفتم:

- بزنم به تخته چه جیگری شده مانی! روز به روز عین قالی کرمون رو می آی!

- از اثرات هم نشینی با خواهرته ترسا جان ...نمی ترسی با من اینجوری حرف می زنی؟ آتوسا دون به دون موهاتو می کنه ها ...

- وا! چه خسیس! مگه چیه؟ شوهر خواهرمی دوست دارم ازت بتعریفم ...

- لطف داری خانوم گل ....عمو قاسم با چهار لیوان آب پرتغال برگشت و سینی را اول از همه جلوی من گرفت. من هم با پرویی جای یک لیوان دو لیوان برداشتم. اولی را یک نفس سر کشیدم و لیوانش را دوبار توی سینی گذاشتم دومی را هم دستم گرفتم تا ذره ذره بخورم. عمو قاسم با تعجب به من نگاه می کرد ولی مانی غش غش می خندید. احسان و نوید هم به زور جلوی خودشان را گرفته بودند که نخندند. از دیدن قیافه های سرخ شده شان خنده ام گرفت و گفتم:

- بخندیدن بابا ... حالا می پکین ...این را که گفتم هر دو ترکیدند .

نوید در میان خنده گفت:- تا حالا دختری مثل شما ندیده بودم ...

- برای اینکه من یه دونه ام ...

 احسان گفت :- واقعا

نگاهم به انگشت حلقه احسان افتاد و دیدم که حلقه در دستش است. پس زن داشت! ولی نوید مشخص بود که مجرد است. سر و گوشش هم بیشتر می جنبید. چک را از کیفم در آوردم و به دست مانی دادم و گفتم:

- خب مانی جون من دیگه می رم خونه ...

- مگه قرار نیست امشب خونه ما باشین؟

- می رم خونه آماده می شم و بعد می یام.

- خب اگه کاری نداری بمون دو ساعت دیگه با هم می ریم خونه ...

- نههههه می خوام برم خونه خودمو تزئین کنم ... شب جلوی اون داداش چلغوزت کم و کسری نداشته باشم.مانی فقط می خندید و چیزی نمی گفت. احسان و نوید هم دیگر آزادانه می خندیدند.

 از جا برخاستم و گفتم:- خیلی خب ... من رفتم دیگه شماها هم حتما یه دشوری برین که خدایی ناکرده خودتونو نجس نکنین.دوباره صدای شلیک خنده بلند شد و من در حالیکه لبخند می زدم از در شرکت مانی بیرون رفتم.

 جلوی در خانه آتوسا که خانه ای ویلایی و بزرگ بود از تاکسی با عزیز جون پیاده شدیم. دستی به مانتویم کشیدم و به طرف زنگ رفتم. عزیز پول تاکسی را داد و کنار من ایستاد. زنگ را فشردم و چیزی طول نکشید که در باز شد. بدون اینکه منتظر عزیز بمانم پریدم تو ...

 پرادوی مشکی نیما هم در کنار بی ام و مانی پارک شده بود و من مطمئن شدم که او هم حضور دارد. حیاط بزرگ و پر دار و درختشان را سریع طی کردم و به در شیشه ای رسیدم. در کمال تعجب متوجه شدم که نیما پشت شیشه ها ایستاده و به من زل زده و در آرامش چایی می نوشد. وقتی فهمید متوجه نگاهش شده ام سری تکان داد و عقب رفت. در را باز کردم و

 گفتم:- سلام بر همگی! من اومدم.

مادر مانی و نیما (تهمینه جون)که زن خوش سیما و مهربانی بود از جا برخاست و در حالی که به رویم آغوش می گشود گفت:

- خوش اومدی دختر گلم ...

 در بغل مهربانش فرو رفتم و لحظاتی باقی ماندم. چقدر دلم می خواست مادرم زنده بود اینچنین بغلم می کرد. خود او هم فهمیده بود چه حالی دارم که محکم منو توی بغلش گرفته بود و می فشرد. شالم از سرم افتاده بود سر شانه ام و تهمینه جون به نرمی موهایم را نوازش می کرد.

صدای اعتراض نیما بلند شد:- اووه مامان! چند ساله ندیدیش؟ حالا فکر می کنه چه تحوه ای هم هست! همین کارا رو می کنین که هی برامون طاقچه بالا می ذاره دیگه ... اصلا شده یه بار افتخار بده بیاد خونه مون؟

از بغل تهمینه جون اومدم بیرون و در حالی که چپ چپ به مانی نگاه می کردم گفتم:- تا وقتی یه عزب اوقلی عین تو توی اون خونه راه می ره من پامم اونجا نمی ذارم!

- اهان! واقعاً چه دلیل خوبی ... شاید من بخوام تا آخر عمر یالغوز بمونم اونوقت توام هیچ وقت نمی یای اونجا؟

بدون اینکه جواب نیما رو بدم مشغول سلام و احوالپرسی با بقیه شدم. نیما هم لم داد روی مبل و با چشمانش مشغول کاویدن من از نوک انگشت پا تا فرق سرم شد. از خودم مطمئن بودم سارافون مشکی رنگی پوشیده بودم با بلوز مشکی. و گردنبند مرواریدم را هم دور گردنم بسته بودم. نیما به صندلی کنارش اشاره کرد و گفت:

- بیا بشین اینجا ببینمت وروجک ...

- دیدن دارم؟

- معلومه که داری! با خنده نشستم و کنارش و در حالی که از ظرف میوه ای که آتوسا جلویم گرفته بود یک پرتغال بر می داشتم

گفتم:- چه می کنی با دانشجوهای دخملت آقای دکتر؟نیما استاد دانشگاه آزاد بود ... تازه یک سال بود که دکترایش را گرفته بود و از همان سال هم در دانشگاه استخدام شده بود و شده بود سوژه من برای خنده. نیما دماغم را فشار داد ( این کار عادتش بود) و

 گفت:- اینقدر شیطون نباش ... یه ساله مخ منو تیلید کردی با این حرفات ...

- خب مگه دروغ می گم ... همه می دونن اکثر دانشجوهای دختر دانشگاه آزاد هلو هستن ... حالا من نمی دونم تو چته که چشمت یکی از این هلو ها رو نمی گیره.

نیما با شیطنت گفت:- فعلا که چشم همه اون هلوها منو گرفته ... کم الکی نیست! استاد بیست و هشت ساله اونم به این خوش تیپی و خوشگلی!

- اووووه کی می ره این همه راهو؟! بذار یکی دیگه برات در نوشابه باز کنه.

- تو که باز نمی کنی مجبورم خودم باز کنم ... راستی شنیدم بازم دانشگاه قبول نشدی.با اینکه بی منظور این حرف را زد ولی ناراحت شدم و اخم هایم در هم شد. نیما سریع فهمید. دستش را زیر چانه ام گذاشت

و گفت:- ناراحت شدی خانومی؟

 - نیما ... من خنگ نیستم!

چشمان درشت خاکستری اش را گرد کرد

و گفت:- من کی گفتم تو خنگی عزیزم؟ من غلط بکنم تو خیلی هم باهوشی ... من فقط تعجب کردم که با رتبه 3000 چیزی قبول نشدی. حالا هم طوری نشده که عوضش می یای دانشگاه خودمون می شی شاگرد سوگولی خودم.

- نمی خوام ... نیما ...

- جونم؟

- با بابام حرف بزن ...نیما لحظاتی با تعجب نگام کرد و

 سپس گفت:- در مورد چی؟ از خنگیش لجم گرفت و

با غیض گفتم:- در مورد ازدواج با من ...

- هان؟!!!

- درد بگیری نیما که اینقدر خنگول تشریف داری!

- خب من نمی فهمم باید در مورد چی با بابات حرف بزنم؟

- نیما من می خوام برم ...

- کجا؟

- می خوام برم کانادا برای ادامه تحصیل ولی بابام نمی ذاره ... مرغش یه پا داره سفت و سخت می گه نه که نه.

- خب لابد دلیلی داره ...نمی تونستم بهش بگم به خاطر اتوساست. چون نمی دونستم مانی چیزی در مورد گذشته آتوسا به خونواده اش گفته یا نه؟ از این رو گفتم:

- می ترسه من برم اونور غرب زده بشم یا چه میدونم ... بوریچی های اونور از راه به درم کنن ... از همین دلیلای مسخره!

خندید و گفت:- اینا دلیل مسخره نیست دختر خانوم ... از نگرانی یه پدر عاشق سرچشمه می گیره.

- نیما تو منو می شناسی ... من همچین دختری ام؟

- نه ولی شاید جو زده بشی.

- گمشو ... منو باش از کی کمک می خوام.

- تو باز یادت رفت نه سال از من کوچیک تری؟

- خودت نمی ذاری آخه ...

- شاید بشه یه کاری کرد.

با خوشحالی گفتم:- چه کاری؟!!! از جا برخاست ودر حالی که به سمت دستشویی می رفت

گفت:- اونشو دیگه بعدا ها بهت می گم. الان چه عجله ای داری برای رفتن.

داد زدم:- دیر می شه به خدا نیماااااااااااااااااااا.

مانی جای برادرش نشست و گفت:- واسه چی دیر می شه؟ چرا هوار می زنی؟ باز این نیما سر به سرت گذاشت؟

- دق می ده این آخر منو ... من نمی دونم چرا همه پسرا دوست دارن دخترا رو بذارن توی خماری و بعدش از جلز ولز کردنشون حال کنن.

- بقیه پسرا رو نمی دونم ولی نیما از بچگی عادتش بوده ... حالا چی می گفتین.نمی خواستم حالا چیزی در این مورد بداند از این رو

 گفتم:- طبق معمول چرت و پرت ...

آتوسا که با آن بلوز شیک بنفش رنگ و شلوار چسبان نقره ای کلی خواستنی شده بود آن طرف نشست و در حالی که دستم را می فشرد گفت:

- آبجی کوچولوی خودم چطوره؟

صدای آتوسا یک دنیا آرامش در خود نهفته داشت. خدایی صدایش جذاب و گیرا بود. از لحاظ چهره هم به اندازه یک آسمان با من تفاوت داشت. چشم و ابروی کشیده مشکی رنگ داشت با بینی کوچولوی سربالا و لب و دهان غنچه و سرخ ... برعکس من که همه چیزم ته رنگ سبز داشت ... دستش را فشردم و

گفتم:- من که خوبم ... تو ولی انگار بهتری ... هیچ یادی از من و عزیز و بابا نمی کنی. فکر نمی کردم اینقدر شوهری باشی!مانی خندید و آتوسا چشم غره ای رفت و گفت:

- ااا بی تربیت ... جلوی مانی اینجوری می گی باورش می شه.

- منم می گم که باورش بشه ... راستی آتوسا چقدر این شلوارت خوشگله ... از کجا خریدی؟

- مانی برام از ایتالیا آورده ...

چپ چپ به مانی نگاه کردم و گفتم:- به من لبخند ژوکوند تحویل نده ها ... مگه نگفتم هر چی برای آتوسا آوردی باید برای منم بیاری؟ هان ؟ گفتم یا نگفتم؟مانی دستانش را به نشانه تسلیم بالای سرش برد و گفت:

- منو عفو کن خواهر زن جان. آخه لنگه این شلوارو منتها رنگ طلائیشو نیما از همون بوتیک برات خرید که به عنوان سوغاتی بهت بده. فکر می کردم تا حالا دیگه داده. با اخم به در دستشویی نگاه کردم و

 گفتم:- گوشتو دادی دست گربه؟ حالا چی می شد خودت برام می آوردی؟ این بین یه گله دختره تا حالا لابد یکیشون هاپولیش کرده رفته ...

- نه بابا نیما اهل این حرفا نیست.

- آره والا آخه پسر پیغمبره نیما خان ..

نیما از پشت سرم گفت:- کسی منو صدا کرد؟

مانی گفت:- ذکر خیرت بود ...

- خب خدا رو شکر که ذکر خیرم بوده نه شرم ... شما برای چی نشستین اینجا؟ پاشین ببینم دو دقیقه رفتیم مضطراح و بیایم جامونو گرفتین؟

- خوش گذشت نیما جان؟ خسته نباشی ...

نیما با خنده سر جای مانی که تازه بلند شده بود نشست و گفت:- وروجک ...خیاری از داخل ظرف میوه برداشتم و در حالی که خرچ خرچ می جویدم گفتم:

- نمی خوای بگی راه حلت چیه؟ من کلی فکر کردم تا حالا نیما هیچ راهی به ذهنم نمی رسه ....

-زیاد فکرتو مشغول نکن ... راه حلمو وقتی بهت می گم که مطمئن بشم عملیه .

- کی؟

- به زودی زود ...

- باشه می دونم اونقدر سرتقی که خودمو هم بکشم نم پس نمی دی ...

- په نه په ... نم هم پس می دم که تو برام دست بگیری بگی نیما شاشو ...

غش غش خندیدم وگفتم:- آباجی عنقوت کجاست؟ نمی بینمش ...

- نیومد ...

- اوا چرا؟

-درس داشت ...

برای اولین بار با حسرت گفتم:- خوش به حالش ...

مانیا دانشجوی کارشناسی ارشد بود و من همیشه به دانشجو بودنش غبطه میخوردم. نیما با یک دستش دست سمت راستم را گرفت و با دست دیگرش دماغم را کشید و

 گفت:- نبینم وروجک من غصه بخوره ... مطمئن باش توام یه روزی خانوم دکتر می شی و اون روز خیلی هم دیر نیست.

از ته دل گفتم:- انشالله ...

آن شب شام را در کنار هم خوردیم و بعد از آن همه با هم در حیاط بساط پهن کردیم. نیما و مانی مشغول کشیدن قلیان شدند. تهمینه جون و آتوسا و عزیز جون مشغول گپ زدن با همدیگه بودن و بابا و آقای ستوده هم از کار حرف می زدند. حوصله ام حسابی سر رفته بود. بلند شدم و خورده چوب های کنار دیوار را روی هم چیدم و بلند داد زدم:- آی مردم کی بنزین و کبریت داره ؟

نیما ادای گریه در آورده و گفت:- آخه این چه کاریه که می خوای با خودت بکنی؟ خودسوزی که نشد راه ... بذار من باهاش حرف می زنم تا بیاد بگیرتت.

دمپاییمو در آوردمو به طرفش پرت کردم.

مانی گفت:- می خوای چی کار؟

- می خوام چهارشنبه سوری راه بندازم ...

نیما اولین کسی بود که استقبال کرد. از جا بلند شد و

 گفت:- ایول منم هستم ...چهار لیتری بنزین را از داخل ماشینش در آورد و مقدار کمی روی چوب ها ریخت و درحالی که کبریتی آتش می زد دست من را کشید و گفت:- بیا وایسا کنار ...

- نترس بابا بادمجون بم آفت نداره ...

- بادمجون بم بله ... ولی شما بادمجون تهرانی!

کبریت را روی چوب های انداخت و آتش زبانه کشید. به همین سادگی! دست هم را گرفتیم و با شادی و هیاهو از روی آتش پریدیم.

با جیغ می خواندم:- زردی تو از من .... سرخی من از تو ...کم کم آتوسا و مانی و تهمینه جون و بابا و آقای ستوده هم به جمع ما اضافه شدند.

عزیز ترجیح می داد فقط نظاره گر باشد. نیما ضبط ماشینش را روشن کرد و صدای موسیقی تکنو حیاط را پر کرد. خودش هم شروع کرد به رقصیدن دور آتش. ما هم دست می زدیم. خداییش رقص تکنوش حرف نداشت! چنان بیریک می زد و رقص پا می رفت که فک من می افتاد کف حیاط. کم پیش می آمد برقصد ... وقتی رقصش تمام شد همه با هم شروع کردیم به دست زدن. قر توی کمر من هم داشت بالا و پایین می پرید و چقدر دوست داشتم برقصم و فقط منتظر یک بهانه بودم. نیما کنارم آمد و

 گفت:- جمعه که می یاد باهام بیا کوه تا بهت راه حلمو بگم ....

با خوشحالی گفتم:- راست می گی؟!

صدایش همزمان با آهنگ تند و تیز نانسی بلند شد.

- آره عزیزم ... همین بهانه برای رقصیدنم کافی بود.

 همیشه اوج شادیم را با رقصیدن تخلیه می کردم. آن لحظه هم با شادی پریدم وسط و شروع کردم به تخلیه قرهای خشک شده کمرم. رقص عربیم حرف نداشت و هنوز کسی نتوانسته بود روی دستم بلند شود ولی زیاد نمی رقصیدم چون به قول عزیز رقصم عشوه اش زیاد بود و هیچ وقت نمی خواستم مردها با نگاه کردن به من تحریک بشن. نیما محو ومات به ماشینش تکیه داده و به من خیره شده بود. حتی دست هم نمی زد ولی آتوسا و مانی و بابا و آقای ستوده و عزیز مشغول دست زدن بودن. کش موهایم را باز کرده و چنان با موهایم دلبری می کردم که ناگهان نیما از جمع خارج شد و سراسیمه به سمت ساختمان دوید! با خودم اینطور فکر کردم که لابد گوشیش زنگ خورده کمی دیگر هم رقصیدم و تمامش کردم. حسابی خسته شده بودم. همگی دوباره روی زیر انداز نشستیم. آتشمان هم خاموش شده بود و دیگر شعله نمی کشید. کمی که گذشت نیما هم به ما پیوست ولی دیگر آن شادابی اولیه را نداشت. تا پاسی از شب همه کنار هم گل گفتیم و گل شنیدیم. ساعت دوازده شب بود که به خاطر خمیازه های مکرر من بالاخره رضایت به رفتن دادیم و برخاستیم. وقتی با نیما خداحافظی می کردم دستم را لحظاتی در میان دستان قوی و مردانه اش نگه داشت و سپس گفت:

- جمعه ساعت شش صبح دم خونه تونم ... منتظرم نذاری ...

- منتظرتم که بذارم خودش عالمی داره! کم الکی نیست که ! افتخار همراهی با یه دختر خوشگل و تو دلبرو رو پیدا کردی.

- بر منکرش لعنت خانومی ...حس می کردم نیما عوض شده انگار مثل قبل نبود. ولی برایم چندان اهمیتی نداشت.و فعلا فقط راه حلش برایم مهم بود. بالاخره خداحافظی کردیم و به سمت خانه به راه افتادیم . پنج شنبه ها هم برای خودش عالمی داشت. دوباره از صبح با شبنم و بنفشه قرار گذاشته بودیم برای رفتن به پاتوق. بابا هم دیگه به پاتوق رفتنای پنج شنبه من عادت کرده بود. برای همین هم گیر نداد و حتی سوئیچ ماشین را به عزیز جون داده بود که به من بدهد. می دونستم که می خواد در دهن منو ببنده. می دونست که اگه یه ذره دیگه بهم فشار بیاره یهو منفجر می شم و گندش شهرو پر می کنه. یه تیپ جیغ دیگه زدمو ساعت هشت از خونه زدم بیرون. بنفشه و شبنم را هم سوار کردم و با شادی و سر خوشی به سمت پاتوق راه افتادیم.

 بنفشه گفت:- چقدر خوشحالم که امشب جیگرو می بینم ....

- بترکی تو که سیری نداری ... آخه واسه چند تا پسر می خوای غش و ضعف کنی؟ بسه دیگه ...

- نه قول می دم این آخریش باشه ...

- ا پس اگه دوباره یه فیلم از گلزار رفت رو پرده و تو خواستی غش کنی من می دونم و تو ...

- خب اون که تو دسترس نیست فعلا می چسبیم به همین که در دسترسه ...من وسط بحث رفتم

و گفتم:- اسمشم نمی دونی هنوز بیچاره ...

- آره واقعاً ... اون چشم خاکستریه که فربد بود ... اون چشم سبزه بهراد ... اون چشم آبیه آرسام ... ولی این خوشگل شهر غصه ها هنوز اسمشم معلوم نیست ...

- ولی خیلی با شخصیته!

- بله البته اگه تو بذاری ... یهو دیدی با این تابلو بازیات لج پسره رو در میاری و میاد می شوره می ذارتت کنار ...

- غلط کرده ...

- یعنی می میرم برای این احساسات تو ... تا همین حالا داره جون می ده برای پسره بعد یهو می گه غلط کرده ... خره اگه کسیو دوست داری که نباید از دستش ناراحت بشی.

- راست می گه عین رابین توی کتاب الهه شرقی ... هی این دختره این پسره رو چزوند اون وقت رابین چی می گفت؟ بمیرم الهی! می گفت من به خودم حق نمی دم از دست تو ناراحت بشم!

بنفشه با غیض گفت:- من کی گفتم عاشقشم؟ فقط ازش خوشم می یاد!

- عشق از همین شروع می شه.

- پاشین جمع کنین کاسه کوزتونو ... من عمرا اگه عاشق بشم ... همین شبنم خر شده بسه دیگه.رو به شبنم که اخم هایش در هم شده بود

 گفتم:- شبنمی سه چهار ساله که با مایی ولی هیچ وقت نگفتی چی شد که عاشق این پسر خاله ات شدی ...

شبنم پوزخندی زد و گفت:- عاشقی که دلیل نداره ...

- یعنی هیچ ماجرایی نداری؟

- چرا اتفاقا ماجرا برای گفتن زیاد دارم.

بنفشه خیز گرفت و گفت:- خو پ بگو ... منم که مشتاق شنیدن!

 منم با خنده گفتم:- منم حساس!

شبنم گفت:- قضیه اش مفصله!

بنفشه گفت:- خواهش می کنم بگو ...

شبنم به رستوران اشاره ای کرد و گفت:- فعلا که رسیدیم. بذارین بریم تو براتون تعریف می کنم ...ماشین رو توی پارکینگ پارک کردیم و وارد شدیم. میزی که همیشه سر آن می نشستیم خالی بود. بی اراده نگاهم به سمت وسط رستوران کشیده شد. بهراد و آرسام و فربد سر میز نشسته بودند و طبق معمول با نگاهشان داشتند ما را می خوردند.

بنفشه با لب و لوچه آویزون گفت:- نیومده!

شبنم هم خندید و گفت:- فهمیده تو براش تور پهن کردی

- واه واه دلشم بخواد.

روی صندلی نشستم و گفتم:- بتمرگین اینقدر قال نکنین. تابلو نیستین شما دیگه بنر شدین!بنفشه و شبنم با خنده نشستند و

 بنفشه گفت:- به درک که نیومده ... برای من چیزی که زیاده پسره! بنال شبنم ببینم این اردلان با تو چی کار کرده؟

شبنم خندید و گفت:- چه احترامی هم به من گذاشت!- خیلی خب حالا خانوم دکتر لطفا بفرمایید ...قبل از اینکه شبنم شروع کنه گارسون اومدو سفارش غذا گرفت. بعد از سفارش دادن من و بنفشه زل زدیم توی دهن شبنم. شبنم هم که متوجه کنجکاوی ما شده بود

آهی کشید و گفت:- از وقتی که خودمو شناختم و تونستم دست چپ و راستمو تشخیص بدم فهمیدم که نسبت به اردلان احساس عجیبی دارم. یعنی زیر بار زور از طرف هیچ کس نمی رفتم ولی اردلان هر چی که می گفت من می گفتم باشه. کتکم می زد صدام در نمی یومد. حرصم می داد اعتراضی نمی کردم و خلاصه ... من از بچگی عاشق بودم. ولی صدام در نمی یومد و هیچ وقت هم نمی خواستم بذارم که اون بفهمه من چقدر دوسش دارم... پونزده سالم بود که یه بار به طور اتفاقی قرار شد با اردلان از خونه مادربزرگم بریم خونه ما ...اولین بار بود که با هم تنها شده بویدم. اردلان اولش اصلا حرفی نمی زد ولی

یهو گفت:- شبنم بریم کافی شاپ یه چیزی بخوریم؟

یهو مات شدم. اردلان بود که از من درخواست می کرد بریم کافی شاپ؟ نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ باید برداشتی می کردم یا نه؟ اینو یادم رفت بگم که اردلان با اینکه خیلی مغرور بود ولی بعضی وقتا نگاهاش خیلی خاص می شد. حس می کردم که اونم نسبت به من بی تفاوت نیست ... برای همینم پیش خودم گفتم شاید می خواد حرفی بزنه. اون موقع اردلان نوزده سالش و سال اول دانشگاه بود. دردسرتون ندم ... رفتیم کافی شاپ و هر دو آب پرتغال سفارش دادم. اردلان برام حرف می زد از دانشگاهش می گفت از برخوردش با دخترای جلبرگ دانشگاه ... اونایی که خودشونو می چسبونن به پسرا و اینا ... کلی از دستش خندیدم ... کم کم حرف زدن اردلان عوض شد به من من افتاده بود ... انگار یه چیزی می خواست بگه ولی نمی تونست. منم که کلی تو شوک بودم و نمی تونستم برای کمک کردن بهش چیزی بگم. بالاخره دلو زد به دریا و از احساسش گفت. از اینکه منو دوست داره!

یهو بنفشه پرید وسط حرفش و گفت:- جدی؟ بهت اعتراف کرد که دوستت داره؟! پس چته دیگه؟

شبنم پوزخندی زد و گفت:- آره گفت ... ولی ... این تازه اولش بود شنیدی که می گن که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها؟ قضیه منه ... اون روز منم به اردلان گفتم که دوسش دارم و اردلان ازم خواست شش سال صبر کنم تا درس و سربازیش تموم بشه و بیاد خواستگاریم. به قول خودش فقط می خواست از اینکه منو داره مطمئن بشه. منم که سرخوش! گفتم براش صبر می کنم. خلاصه اون روز تموم شد ولی تازه دوستی من با اردلان شروع شده بود با هم بیرون می رفتیم تلفنی حرف می زدیم و کلی تو عشق هم غرق بودیم. بهش گفتم می خوام به مامانم همه چیزو بگم تا راحت تر باشیم. فکر می کردیم هم مامانم از خداشه که اردلان دامادش بشه ... هم خاله ام منو خیلی دوست داره و حرفی نداره که من عروسش بشم. من و اردلان هر دو اینجوری فکر می کردیم. ولی وقتی من قضیه رو برای مامانم تعریف کردم

 مامانم عین بمب منفجر شد:- تو غلط کردی ... تو گه خوردی ... من جنازه تو رو هم روی دوش اردلان نمی ذارم! اون آدمه که تو بهش دل بستی؟من دهنم عین دهنه غار باز مونده بود و نمی تونستم حرفی بزنم اصلا فکرشو هم نمی کردم که این عکس العمل مامان باشه! بابا هم وقتی فهمید بدتر از مامان بهم توپید و گقت دیگه حق ندارم اردلان رو ببینم. از اون طرف خونواده اردلان هم مخالفت کرده بودن شدیییید!

- آخه چرا؟

- قضیه بر می گرده به گذشته ها ... من اصلا فکرشو هم نمی کردم که پشت قضیه ما جریاناتی نهفته باشه.

- چی بود آخه؟

- یه بار که کلی گریه و زاری کردم و از مامانم خواستم برام دلیل مخالفتشون رو بگه برام تعریف کرد که بابای اردلان توی جوونی با یه زن خراب ریخته روی هم ... قبل از ازادواج با خاله من! می زنه و اون زنه ازش حامله می شه. زنه هم می ره شکایت می کنه که شوهر خاله منو مجبور کنه باهاش ازدواج کنه. شوهر خاله منم بدون اینکه به کسی چیزی بگه می یاد خواستگاری خاله من و بی سر و صدا عقدش می کنه. به دلیل اینکه اون زنه خودش بره بچه رو سقط کنه. اون فکر می کرده زنه راضی نمی شه زن دوم بشه و می ره بی سر و صدا بچه رو می ندازه و قال قضیه می خوابه. در حالی که اشتباه می کرده اون زنه می خواست هر طور که شده با یکی ازدواج کنه و از زندگی نکبتش خلاص بشه. ساده تر از شوهر خاله منم کسیو گیر نیاورده بود. دادگاه هم شوهر خاله هه رو مجبور می کنه که زنه رو عقد کنه.

- خب؟

- هیچی دیگه شوهر خاله منم می شه یه مرد دو زنه ولی نمی ذاره کسی بفهمه. هیشکی هم نمی فهمه جز بابای من و پدر بزرگ مرحومم. پدر بزرگم که تا می فهمه می بینه هیچ کاری از دستش بر نمی یاد و خیلی زود دق می کنه. تخم کینه شوهر خاله ام از همون روز توی دل مامانم ریشه دووند. چون مامانم عاشق بابا بزرگم بود. یه عشق عجیب غریب این پدر و دختر نسبت به هم داشتن. بابای من به مامانم می گه به ما مربوط نیست ولی مامانم ساکت نمی شینه و همه تلاششو می کنه که طلاق خاله امو بگیره. ولی مادر بزرگم که نمی خواسته مهر طلاق روی پیشونی خاله ام بخوره قبول نمی کنه و به مامانم می گه به تو هیچ ربطی نداره! مامان منم دیگه پاشو می کشه کنار ولی همیشه از شوهر خاله ام نفرت داشته. شوهر خاله امم سر قضیه اینکه مامانم جلوش گارد گرفته و حتی میخواسته طلاق خواهرشو بگیره از مامان من کینه به دل می گیره. دیگه کسی خبری از اون زنه نداشت و تا همین حالا هم کسی نمی دونه اونا کجان؟ فقط شنیدن که یه بچه دیگه هم از اون زنه پیدا کرده. حالا شوهر خاله من هم خاله امو داره با اردلان و آناهید ... هم از اونور اون زنه رو داره با یه پسر بزرگتر از اردلان و یه دختر هم سن آناهید. مامان و بابام می گن تره به تخمش می ره حسنی به باباش! بابای اونم زیر بار نمی ره چون می دونه جیک و پوکشو مامان و بابای من می دونن. اردلان در این مورد هیچی نمی دونه و مامانم گفته هیچ وقت هم نباید بفهمه. چون ممکنه به سرش بزنه و کاری بکنه که باعث پشیمونی بشه. حالا من دلیل مخالفت اونا رو می دونستم ولی اردلان نه. اردلان گیج و گنگ بود ولی همیشه به من می گفت از همه می گذرم به خاطرت. اوایل برای منم زیاد مهم نبود ... می گفتم دلیل نمی شه خطای پدر رو پای پسر بنویسن. دلیل نمی شه که چون باباش هرزه بوده اونم همینجوری باشه ولی اینا همه اش حرف بود. منم کم کم تخم شک و بد بینی توی دلم کاشته می شد. خون اردلان رو با شک هام توی شیشه می کردم. کم کم احساسم هم داشت نسبت بهش کم می شد. هی نسبت بهش سردتر و بی تفاوت تر می شدم. اون هم باید غرغر های پدر و مادرشو تحمل می کرد هم سردی های منو. دلم براش می سوخت. ولی بالاخره کاری که نباید می شد شد و من یه بار که حسابی با اردلان دعوام شد رابطه مو باهاش تموم کردم. گفتم نمی خوام باهاش ازدواج کنم اردلان حسابی جا خورد ولی حتی یه بارم ازم نخواست که این کارو نکنم فقط ازم پرسید این حرف آخرته و من گفتم آره. بعدش همه چی تموم شد! به همین راحتی ...

- جدی می گی؟

- آره ... من فکر می کردم بهتر از اردلان خیلی برای من هست ولی اشتباه می کردم. شاید بهتر از اون برام باشه ولی مهم اینجاست که هیچ کس برای من اردلان نمی شه. من روحمو به اون تقدیم کردم هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم. یک ماه بعد از جداییمون فهمیدم که بی اون هیچی نیستم و چه غلطی کردم حتی ازش خواستم که منو ببخشه ولی اردلان منو نبخشید و رفت دنبال زندگی خودش. هنوزم از نگاهاش می خونم که میمیره برام ولی دیگه یه جورایی به احساس من اطمنیان نداره و جدایی رو ترجیح می ده. خونواده ها خیلی از این جدایی خوشحال شدن به خصوص خاله ام! و تنها کسی که از اون زمان تا حالا داره زجر می کشه منم. اردلان درسشو تموم کرد و الانم داره می ره سربازی. بعد از اینکه سربازیش تموم بشه هم خاله ام خیلی راحت زنش می ده و من می مونم و عشقی که روز به روز داره تندتر می شه.

- ولی آخه این که نمی شه! این انصاف نیست.

-اشتباهی بود که خودم کردم.

دستشو گرفتم و گفتم:- شبنم اینایی که تو گفتی رو من نمی دونستم ولی باور کن هر کاری از دستم بر بیاد برای دوباره با اردلان بودنت می کنم. هر کاری ....

- مرسی عزیزم ولی فکر نکنم کاری از دست کسی بر بیاد.

بنفشه گفت :- بسپارش به ما ...

- می دونین چیه بچه ها؟! به خودم امیدوار شدم.

- واسه چی؟

- فهمیدم حرفام حسابی شما رو میخکوب کرده بود و اینقدر محو شده بودین که اصلا نفهمیدین گربه چشم عسلی هم اومد.

 بنفشه از جا پرید و با جیغ جیغ گفت:- کو کجاست؟

من و شبنم خندیدیم و بنفشه با شادی به میز آنها نگاه کرد. گربه چشم عسلی با ژست قشنگ و تیپ محشرتر از بار قبلش سر میز نشسته بود و مشغول صحبت با دوستانش بود. بنفشه از جا برخاست و به بهانه اینکه به گارسون سفارش آب بدهد با ناز از جلوی میز آنها رد شد تا او را بهتر ببیند. ولی آن پسر حتی نیم نگاهی هم به سمت بنفشه نینداخت و بنفشه دست از پا دراز تر برگشت و ما کلی او را مسخره کردیم. وقتی بنفشه نشست اینبار نوبت او بود که بلند شود. از جا برخاست و به سمت گارسون رفت. شاید می خواست برای خودش غذا سفارش بدهد. مشغول صحبت با گارسون بود که در یک لحظه حساس (البته از نظر ما) فربد او را صدا کرد و ما بالاخره اسم این شاهزاده رویایی را فهمیدیم:

- آرتان ... گوشیت داره زنگ میخوره.

بنفشه ول شد روی میز:- آرتااااااااااااان ...

شبنم گفتم:

- جونم اسم ....

- حالا یعنی چی این اسم؟بنفشه سریع گوشیش را در آورد و گفت من معنی اسمای اصیل رو توی گوشیم دارم.

تند تند سرچ کرد و گفت:- یعنی پربرکت ... و نام پدرزن داریوش کبیر ... و همینطور یکی از پهلوانان سنتی آریانا ...

سری تکان دادم و گفتم:- چه اسم اصیلی! ایرانیه ایرانی ...

- خیلی با کلاسه!

زدم تو سر بنفشه و گفتم:- جدی اگه بهت پیشنهاد دوستی بده قبول می کنی؟

- با کله!

- خاک تو سرت تو یه بار سرت به سنگ خورد یعنی ...بنفشه جرعه ای از نوشابه ای که گارسون روی میز گذاشت و رفت را نوشید و

گفت:- بچه ها یه چیزی رو بهتون بگم ... من هر چی می گم شوخی می کنم. فکر می کردم تا الان منو شناختین. ولی می بینم اینطور نیست. من از دوستی با پسرا بیزارم. چون همه اشون فقط یه هدف دارن ... می یان جلو می گن سلام ... می گی علیک سلام ... می گن خونه مون امشب خالیه می یای؟

با شبنم هرهر خندیدیم و گفتیم:- نه دیگه همه اشون!

- اکثرشون ...

- حالا هر چی! اینو گفتم که بدونین این کارا فقط محض خنده اس وگرنه این آرتان خان هر چی می خواد باشه باشه. ارزونی مامان جونش.

زدم توی کمرش و گفتم:- باریکلا! حقا که دوست خودمی.

- با بابات چی کار کردی؟

- هیچی شیرشو دادم خوابوندمش و اومدم بیرون

- گمشو ...

- خب چی کارش کنم؟ بابای منه دیگه. حرف حرف خودشه. یه کلام!

- تصمیمت چیه؟حرفی از قرار فردایم با نیما نزدم و

 گفتم:- هنوز دارم روش فکر می کنم.

شبنم گفت:- ولی راهت همونه که من بهت گفتم ... باید همون کارو بکنی.خندیدیم و گفتم:- باشه چشم حتماًگارسون غذا رو آورد و هر سه مشغول خوردن شدیم. اینبار شبنم و بنفشه هم راحت تر می خوردند. زیر چشمی نگاهی به سمت آرتان کردم. مشخص بود که اهل کلاس گذاشتن نیست. انگار ذاتا با کلاس بود! جوری از کارد و چنگال استفاده می کرد که معلوم می شد عادت همیشگی اش است نه فقط امشب. چرا این پسر برای من جذاب بود؟ چرا حواسم را پرت می کرد؟ چرا مدام در کارهایش دقیق می شدم؟ خودم هم جواب خودم را نمی دانستم. غذا را خوردیم و عین بچه آدم از جا برخاستیم. شبنم و بنفشه پبک هایشان را روی میز گذاشتند و من برای حساب کردن رفتم. موقع برگشتن وقتی از جلوی میز آنها رد می شدم باز هم زیر نگاهشان لهم کردند و جالب اینجا بود که حتی سنگینی نگاه آرتان را هم حس می کردم... از در رستوران که خارج شدم بچه ها منتظرم بودند و بنفشه و شبنم مشغول صحبت درباره اردلان بودند. سوار ماشین که شدیم رو به شبنم پرسیدم:

- از بعد از اون قضیه برخورد تو با اردلان چه جوری بوده؟

شبنم کمی فکر کرد و گفت:- خیلی خوب ... همیشه تا می بینمش توی سلام اول من پیش قدم می شم. هر چی که می خوام بخورم بهش تعارف می کنم ... وقتی می بینم نیاز به کمک داره سریع کمکش می کنم ... درسته که اون می خواد منو نادیده بگیره ولی من مرتب بهش محبت می کنم تا بلکه از محبت خارها گل بشه.

- لابد مرتب هم با نگاهات می ری رو مخش و هر جا که بره توام یه جوری جایی می شینه که جلوی چشمش باشی.

شبنم با سردرگمی گفت:- آره خوب ...

- خاک بر سرت ... راستش برام سوال شده بود که چه جوریه تو سه ساله از این شازده جدا شدی ولی اون هیچ تلاشی نکرده که دوباره با تو باشه ... ولی الان جوابشو پیدا کردم!

- چرا؟!!!

- چون خاک تو سر تو کنم! پسرا از دخترای عین تو حالشون به هم می خوره.شبنم کاملا گیج شده بود و فقط به من نگاه می کرد. غریدم:- عین بز به من نگاه نکن ... من سوال می کنم تو جواب بده ... اوکی؟

- باشه ...

- کی قراره ببینیش؟

- فردا می ریم خونه مامان بزرگم اونم هستش ...

- به به! خب بگو ببینم می خوای بهش برسی یا نه؟

- خلی تو؟ خوب معلومه که از خدامه!

- خیلی خب پس از الان به بعد همون کاری رو می کنی که من بهت می گم.

- چه کاری؟بنفشه هم سراپاگوش شده بود و به من زل زده بود.

 گفتم:- فردا چه شما زودتر رسیدین چه اونا زودتر ... فرقی نداره! مهم اینه که تو به همه سلام می کنی جز اون ... اون خودش باید به تو سلام کنه. می دونی این مصداق چیه؟

بنفشه سریع گفت:- اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی!- آفرین ... ولی اون شازده توی اون لحظه اصلا این به ذهنش هم نمی رسه. فقط هی به این فکر می کنه که تو چرا اینجوری کردی؟! یه جورایی با دست پس زدن و با پا پیش کشیدنه. بعد از اونم تا وقتی که اونجایین هر جایی که اون هست تو پاتو نمی ذاری. اگه هم تو جایی بودی که اونم اومد ... مثلا توی اتاق یا توی آشپزخونه ... اونوقت تو سریع جاتو عوض کن. یعنی چی؟ یعنی اینکه اصلا دوست نداری جایی که اونم هست توام باشی. سر سفره هم که خواستین بشینین یه جایی می شینی که اصلاً تو دیدش نباشی.

 شبنم با ناراحتی گفت:- این کارا چه معنی داره؟! وقتی اون با این همه محبت من رام نشد خوب معلومه با کم محلی من چی می شه! دیگه برای من تره هم خورد نمی کنه.

- دِ نه دِ ... نکته همین جاست! پسرا معکوسن عزیز دلم. تو اگه بهش رو بدی اون تو رو پی پی می کنه...

- اه بی تربیت.

- باور کن همینه! تا جایی که تو غرور اونو بشکنی اون مرتب دور و بر تو می پلکه ولی همین که تو غرور خودتو برای اون بشکنی دیگه تموم می شه باید فاتحه اون پسرو بخونی.

- ولی ترسا ... من می ترسم.

- به من نگاه کن شبنم! تو چیزی رو قرار نیست از دست بدی. تو دیگه اردلان رو نداری. به قول خودت می خوان زنش بدن! تو همه راه ها رو امتحان کردی ... حالا این راهو هم امتحان کن. فقط شبنم اگه ... ببین چی می گم! اگه در خودت اراده اشو داری برو جلو. ممکنه کار به جایی بکشه که اردلان ازت دعوت کنه با هم برین بیرون و تو باید قبول نکنی! شبنم اراده قوی می خواد. اگه مرد میدونی بسم الله اگه نه کلا بیخیال شو.

شبنم کمی فکر کرد و گفت:- تو راست می گی. من که چیزی رو از دست نمی دم. اینم یه راهشه. سه ساله که دارم محبت می کنم اگه قرار بود جواب بده تا حالا داده بود. از این به بعد برعکس عمل می کنم.

من و بنفشه همزمان با هم گفتیم:- باریکلا دختر خوب ...تا مقصد من و بنفشه در مورد مسائل متفرقه صحبت می کردیم ولی شبنم حسابی در فکر بود. موقع پیاده شدن گونه مرا بوسید و

 گفت:- می دونم که تو هیچ حرفی رو بی فکر و دلیل نمی گی. ازت ممنونم پیش پیش ...

- قربونت برم عزیزم ... برو ایشالله موفق باشی. به من با اس ام اس گزارش لحظه به لحظه بده.

- باشه حتماً ...بنفشه را هم جلوی در خانه اشان پیاده کردم و خودم هم به خانه رفتم. ساعت 5:30 بود که با صدای آنشرلی پریدم بالا. سریع صدای بلند گوشیم را قطع کردم و از ته دلم گفتم:- بمیری نیما!!!با بدبختی و نق نق از تخت گرم و نرمم دل کندم و دستشویی رفتم. نیما ساعت شش قرار بود دم خانه باشد. به بابا گفته بودم با او قرار کوه دارم و بابا هم مخالفتی نکرده بود. از دستشویی که بیرون آمدم تند تند شلوار گرمکن با مانتوی اسپرت تنم کردم و کوله پشتی کوهنوردی ام را هم برداشتم. کمی تنقلات داخلش ریختم و شال سیاهم را روی سرم کشیدم. بالاخره دل از کفش پاشنه بلند کندم و کفش های اسپرت آل استار مشکی ام را پا کردم. تند تند از در بیرون رفتم و تمام حیاط را دویدم. ساعت 6 و پنج دقیقه بود. در را که باز کردم نیما جلوی در به پرادویش تکیه داده بود . عینک دودی خوشگلش به چشمانش بود و دست به سینه ایستاده بود. در را که بستم متوجه ام شد و با لبخند سلام کرد. سلامی کردم و پریدم بالای ماشینش. از همان لحظه صندلی را خوابوندم و دراز کش شدم. نیما با دیدن من غش غش خندید و گفت:- خوابت می یاد کوچولو؟

- آره نیما حرف نزن بذار من یه ذره دیگه بخوابم. آلارم گوشیم که صداش در اومد دعای خیر به امواتت کردم حسابی ...نیما باز هم خندید و در سکوت راه افتاد. تا وقتی که رسیدیم من خوابیدم. با تکان های آهسته و نوازش مانند دست نیما روی موهایم چشم باز کردم. صورتش با فاصله خیلی کم نزدیک صورتم بود. عینکش را روی موهایش گذاشته بود و با نگاهی خاص به من خیره شده بود. با دست چشمانم را مالیدم و گفتم:- رسیدیم؟

- آره خانومی ... رسیدیم. باید پیاده بشی ... البته اگه بازم خوابت می یاد می شینیم توی ماشین تا تو بخوابی ...

با چشمانی گشاد شده گفتم:- خودتی نیما؟! منتظر بودم کلی مسخره ام کنیا! چت شده تو؟

نیما سریع عینکش را به چشم زد و گفت:- حالا که بیدار شدی بهتره بیای پایین ...بعد از اینکه نیما پایین رفت من هم شانه ای بالا انداختم و پایین رفتم. در سکوت کنار هم پیش می رفتیم. نیما از دکه های اغذیه فروشی دو تا لیوان شیر کاکائو با کیک خرید و یکی از لیوان ها را به دست من داد و

گفت:- بخور ... می دونم دوست داری.با لذت مشغول خوردن شدم و

گفتم:- نه بابا! آقا نیما چه دست و دلباز شده! نیما غلط نکنم کارت بدجوری به من گیره ها!نیما با لبخند سری تکان داد ولی حرفی نزد. بعد از خوردن شیر کاکائو دیگه خواب حسابی از سرم پریده بود.

 کوله نیما را کشیدم و گفت:- نیمایی ... حالا بگو راه حلت چی بود؟نیما بالاخره سکوتش را شکست و گفت:

- وقتی رسیدیم اون بالا بهت می گم.

- نمی شه همین حالا بگی؟

- نخیر نمی شه خانوم کوچولوی عجول ... می خوام وقتی به خدا نزدیک تر شدیم بگم.

- اُه اُه چه حرفایی می شنوم!نیما باز هم خندید و حرفی نزد. اه دیگه داشت حوصلمو سر می برد. این نیما رو دوست نداشتم. اخم هام بی اراده در هم شده بود و دیگه حرفی نمی زدم. نیما هم انگار اصلا در این دنیا نبود. فقط بعضی جاها دستش را به سمتم دراز می کرد که کمکم کند اکثر جاها دستش را رد می کردم ولی بعضی جاها مجبور می شدم کمکش را قبول کنم. دست نیما عجیب داغ بود و حس کردم تب دارد. ولی به روی خودم نیاوردم. بالاخره رسیدیم به قله. من دیگه نا نداشتم ولو شدم روی زمین خاکی و نفس نفس می زدم. نیما هم نشست کنارم از داخل کوله اش بطری آبی خارج کرد و گرفت به سمتم. سریع بطری را گرفتم و یک نفس نصف بیشتر آب را نوشیدم. نیما با نگاهی خاص نگاهم می کرد وقتی فهمید متوجه نگاهش شده ام خندید و گفت:

- شبیه جوجه ها آب می خوری!

- دستت درد نکنه دیگه جوجه هم شدیم؟کمی خودش را به سمت من کشید و گفت:

- تو جوجه هستی ... فنچ هستی ... وروجک هستی ... شیطون بلا هستی ... زلزله هستی ...

- بسه بابا! ولت کنم تا فردا صبح ادامه می دی. من چه القابی دارم پیش تو ...نیما دوباره در حالت گیج و منگیش فرو رفت و گفت:

- آره ... پیش من ...

- نیما!!!!! هنوزم نمی خوای راه حلتو بگی.نیما چند لحظه ای نگاهم کرد و سپس گفت:- گفتی می خوای بری؟! درسته؟

- خب آره ... البته برای درس خوندن نه برای چیز دیگه ...

- و بابات چون نگرانته نمی ذاره؟

- درسته!

- منم دارم می رم ترسا ...

از جا پریدم و گفتم:- چی؟!!!!دستمو گرفت و دوباره منو نشوند و گفت:- من خیلی وقته که تو فکر رفتن و نرفتن موندم ترسا ... اونور بهم پیشنهاد تدریس شده البته توی یه کالج کوچولو ...

اهی کشیدم و گفتم:- خوش به حالت نیما ...

 - اه نکش خانوم کوچولو برای توام یه راه حل دارم که اگه قبول کنی بابات بی برو برگرد راضی می شه.

- چه راه حلی؟!

- راستش می ترسم بهت بگم چون می دونم چه اعصاب خرابی داری ...

جیغ کشیدم:- خودت اعصاب خراب داری ... نگا کن چه به من انگ می چسبونه!

نیما خندید و گفت:- دیدی گفتم! خب زود قاطی می کنی دیگه!

- تو بگو من قول می دم قاطی نکنم ...

نفسش را با صدا از سینه خارج کرد و گفت:- ببین ترسا ... نمی خوام فکر کنی من ادم فرصت طلبی هستم و الان دارم این پیشنهادو بهت می دم چون یه جوراییه کارت گیره... حرف من حرف دیروز و امروز نیست من خیلی وقته که می خوام این حرفا رو به تو بزنم ولی موقعیتش پیش نمی یومد...

وقتی سکوت کرد طاقت نیاوردم و گفتم:- چه حرفی؟!

- روز عروسی آتوسا و مانی رو یادته؟!

- آره ...

- یادته تا قبل از اون نذاشته بودی ببینیمت؟ ما می دونستیم عروسمون یه خواهر داره ولی هیچ وقت فرصت دیدنش پیش نیومده بود. روز عروسی با یه لباس صورتی کمرنگ مدل لباس عروس ... کنار عروس وارد سالن شدی ... آتوسا وسط بود و تو سمت چپش بودی مانی هم سمت راستش ... من اونجا برای بار اول تو رو دیدم.

 - خب ...

- تا دیدمت اینقدر محو تو شدم که نه عروسو دیدم و نه دامادو ... زیبایی تو حتی زیبایی شرقی آتوسا رو هم تحت تاثیر قرار داده بود. بابا که محو شدن منو دیده بود دم گوشم

 گفت:- فکر می کنی اون یکی دخترشونو هم بدن به ما؟!آب دهنمو قورت دادم و به بابا نگاه کردم اوموقع تو فقط شونزده سالت بود ... یه بچه مدرسه ای بازیگوش! تازه بعد از اون مراسم فهمیدم چه زلزله ای هستی تو ... منم بچه شری بودم و این بود که خیلی راحت تونستم باهات ارتباط برقرار کنم. مانی هم متوجه علاقه من نسبت به تو شده بود برای همینم هر وقت که شما رو دعوت می کردن ما هم بودیم. ترسا ... من اون دعوت نامه رو قبول نکردم چون ... نمی تونستم از تو دور بشم ... می خواستم بزرگ بشی ... خانوم بشی و وقت ازدواجت برسه نمی خواستم به این زودیها درخواستمو بهت بگم ... نمی خواستم یه روی به خودت بیای و ببینی که بچه گی و جوونی نکردی. من خودم بیست و هشت سالمه و به اندازه کافی جوونی کردم. تو ام باید بیشتر از اینا از زندگیت لذت ببری ... اگه می بینی الان اومدم جلو و دارم باهات حرف می زنم برای اینه که دیگه فرصتی باقی نمونده. من باید خیلی زود اعلام کنم که می خوام از اون بورسیه استفاده کنم یا نه ... عزیزم ... اگه در خواست منو قبول کنی هر دو با هم می ریم و تو به درست می رسی منم در کنار تو به خوشبختی ...به اینجا که رسید ساکت شد. محو و مات مونده بودم. این نیما بود که داشت به من ابراز علاقه می کرد؟ این نیما بود که منو خواستگاری می کرد؟ خدای من! یعنی واقعا تنها راه من برای رفتن اونور آب ازدواج کردنم بود؟ چرا؟ خدا آخه چرا؟!!! تو که می دونی من نمی خوام ازدواج کنم ....

نیما که سکوت مرا دید گفت:- ببین عزیزم نمی خوام فکر کنی که با ازدواجت داری آزادیتو از دست می دی ... من قسم می خورم که هیچ وقت مانع خوشی های تو نشم چون می دونم الان وقت ازدواج تو نیست. اونجا هم که رفتیم تو هر وقت خواستی می تونی با دوستات بری گشت و گذار ... توی خونه مون هم هیچ وقت نیازی نیست دست به سیاه و سفید بزنی. عین همین حالا توی خونه بابات زندگی می کنی با یه تفاوت ... اونم اینکه ... اونم اینکه وجود منو هم بعضی وقتا کنارت تحمل کن. نمی گم باید تحمل کنی ... چون بایدی در کار نیست ...

 خدای من! من باید چی بگم؟! من جواب نیما رو چی بدم؟ آیا من به اون حدی رسیدم که بخوام برای زندگیم تصمیم بگیرم؟ به نیما نگاه کردم و اینبار با دقت تر از همیشه. چشمای درشت قهوه ای رنگ داشت ... پوست سبزه و هیکل تقریبا درشت ... موهای قهوه ایش هم یک طرفی روی صورتش ریخته شده بود. خداییش جذاب و خوشگل و خوش تیپ بود و می تونست آرزوی هر دختری باشه ولی آرزوی من چی؟ آرزوی من ازدواج بود؟! نبود به خدا ... نبووووووود ... نیما که از نگاه من چیز دیگری برداشت کرده بود به رویم لبخند زد و

 گفت:- عروس رفته گل بچینه؟!

- نیما ....

- جون نیما ...

- من ... من باید فکر کنم ...

- تا کی؟!بی اراده گفتم:- دو هفته ...

 - دو هفته زیاده ترسا ... ما وقت زیادی نداریم من باید جواب اونا رو بدم ...

- خوب یه هفته ...

- باشه گلم ... هفته دیگه جمعه من بازم می یام دنبالت ...

- خبرت می کنم.هز دو از جا برخاسیتم و در سکوت به سمت پایین راه افتادیم. اینبار نیما سر به سرم می گذاشت و من در عالم دیگری فرو رفته بودم. واقعا می خواستم ازدواج کنم؟ چرا جواب منفی ندادم؟ نمی تونستم نیما رو بازیچه کنم ... خدایا چه خاکی تو سرم کنم؟ تصمیم گرفتم با بچه ها مشورت کنم. سوار ماشین نیما شدیم و

نیما گفت:- عزیزم افتخار می دید نهارو هم با هم باشیم؟

- نه نیما به بابا گفتم می یام خونه ... علاوه بر اون من خودمم می خوام برم خونه چون یه هفته وقت کمیه باید از همین حالا بشینم فکر کنم. نیما لبخند زد. دستش را زیر چانه ام گذاشت و گفت:- ترسا ...نگاهش کردم

 و گفتم:- هوم؟

- می دونم که اگه هم قبول کنی فقط به خاطر اینه که از ایران بری و شخص من توی تصمیمت دخیل نیست ... ولی اینو بدون که من فقط برای تو می خوام بیام و قول می دم که خوشبختت کنم... عزیزم باید یه قولی بهم بدی ...

- چی؟

- زیاد به خودت فشار نیار ... باشه؟سکوت کردم و حرفی نزدم. بغض داشتم و چانه ام می لرزید نیما روی فرمان کوبید و با ناراحتی گفت:

- لعنتی! برای همین نمی خواستم حالا چیزی بهت بگم. ماشین را کناری کشید و پارک کرد و گفت:- ترسا ... ترسای من ...مثل آدمهای گیج به روبرو نگاه می کردم. ناگهان نیما بازوهایم را گرفت و من را به سمت خودش برگرداند و گفت:

- منو نگاه کن ترسا ... جون نیما ... خودتو اذیت نکن خانومی ... اصلا نفهمیدم چی شد که اشک از چشمام جاری شد. شاید به خاطر نیمایی بود که تا آن لحظه نشناخته بودم و باور نکرده بودم. نیما از خود بیخود جسم بیحال مرا در آغوش کشید و گفت:

- ترسای من ... عشق من ... خدایا عجب غلطی کردم! ترسا من همون نیمام آخه عزیزم چرا اینجوری می کنی؟ هیچی عوض نشده ... هیچی خانوم گلم ....چرا لال شده بودم و در مقابل آنهمه احساس حرفی نداشتم که بزنم؟ بالاخره توانستم به خودم مسلط بشم. از آغوش نیما بیرون آمدم و خواستم اشک هایم را پاک کنم که نیما دستم را پس زد و خودش با دستمال نرمی اشک هایم را پاک کرد و دستمال را داخل جیبش گذاشت و گفت:

- یه یادگاری از روز خواستگاری از عزیز دلم ...بی اراده خنده ام گرفت و خندیدم. اگر بگویم خنده ام به قدر دنیا نیما را شاد کرد اغراق نکرده ام. با شادی دوباره راه افتاد و گفت:

- نکنه این یه هفته بخوای همه اش بشینی آب غوره بگیری ...

خندیدم و گفتم:- شما نگران نباش آب غوره هم که بگیرم چیزیش به شما وصال نمی ده ... همون چند قطره رو برداشتی بسته!

نیما لبخندی زد و با عشق نگاهم کرد. با شرم سرم را زیر انداختم و حرفی نزدم. خاک بر سرم کنن! این من بودم که عین این دخترای بی دست و پا از خجالت سرخ می شدم! اونم در مقابل یه خواستگاری؟ چه شعارهایی می دادم و چی شد! بالاخره ماشین جلوی خانه توقف کرد. سر سری با نیما خداحافظی کردم و پیاده شدم. یک هفته فرصت کمی بود ... باید همه جوانب را می سنجیدم. باید از همین لحظه شبنم و بنفشه را هم در جریان می گذاشتم تا ببینم نظر آنها چیست. صبح روز بعد هنوز کامل از خواب بیدار نشده بودم و داشتم سر جایم وول وول می خوردم که صدای زنگ گوشی بلند شد. خواب کامل از سرم پرید گوشی را از زیر بالش در آوردم. چشمان کشیده آتوسا بود که داشت روی صفحه چشمک می زد.

زیر لب گفتم:- صبح اول صبحی چه دردته آتوسا؟!گوشی را در گوشم گذاشت و بی حال گفتم:- هان؟!

- هان یعنی چه خواهر بی تربیت!

- بگو آتوسا ...

- تازه بیدار شدی؟

- بـــــــــــله

- همون! اصلا نمی شه باهات حرف زد... می خوای پاشو دست و شوهرتو بشور ...یهو ساکت شد. منم سیخ نشستم روی تخت. یه کم به حرفش فکر کردم ویهو زدم زیر خنده. چنان از ته دل می خندیدم که اشک از چشمام سرازیر شده بود. آتوسا هم اونور خط از خنده رو به موت بود.

 همونجور میون خنده گفتم:- دست و چیمو بشورم؟ بی شعور! به من چه که شوهرمو بشورم!

آتوسا هم در بین خنده گفت:- اینقدر که ذهنم مشغوله خب اشتباه گفتم ...منظورم صورتت بود

.- وای آتوسا نمیری الهی دلم درد گرفت

اینقدر خندیدم.- خب پاشو ... پاشو دعا به جون من بکن که صبحیه اینقدرخندوندمت ... پاشو اینبار جدی دست و صورتتو بشور بعدم یه آژانس بگیر بیا اینجا که کارت دارم حسابی ...

- اوا! چی شده آتوسا جون اینقدر مهربون شدن؟! تند تند دعوتمون می کنی!

- خیلی بی چشم و رویی ترسا! من به تو نمی گم هر موقع که حوصله ات سر رفت بیا پیش من؟

- از این تعارفای شاه عبدالعظیمی که همه می کنن!

 - واقعاً که!

- خیلی خب آبجی بزرگه قهر نکن حالا می یام.

- پس منتظرتما

- باشه.قطع کردم و از جا بلند شدم. اول رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم بعدم تند تند کارامو کردم و رفتم پایین. عزیز نبود و به جاش برام یادداشتی گذاشته و گفته بود که رفته خانه یکی از همسایه ها جلسه قران. من هم زیر یادداشتش نوشتم که می رم خونه آتوسا. کلید ماشین مامانو برداشتم و با خوشحالی از اینکه کسی نیست بهم گیر بده سوار شدم و به سمت خانه آتوسا راه افتادم. دعا می کردم فقط نیما نباشه چون اصلا آمادگی روبرو شدن باهاشو نداشتم. با گوشیم زنگ زدم به آتوسا و گفتم بیاد درو باز کنه تا ماشینو ببرم تو. سریع پرید تو حیاط و درو باز کرد. وقتی از ماشین پیاده میشدم گفت:

- فسقلی رانندگیتم روز به روز داره بهتر می شه ها!یکی از ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:- ما اینیم دیگه ... فقط کاش بابا هم اینو می فهمید و برای یه ساعت دور زدن با این ابو قراضه اینقدر به من گیر ... اونم از نوع چهارپخش نمی داد. آتوسا خندید و

گفت:- بیا برو تو زلزله ... اینقدر از بابای من بد نگو. اینقدر که بابا تو رو دوست داره منو دوست نداره.

زیر لبی گفتم:- معلومه!

و رفتم تو. آتوسا تند تند جلویم انواع و اقسام وسایل پذیرایی را چید و خودش هم نشست کنارم. در حالی که باد خودم را می زدم گفتم:

- چته آتوسا؟ باز کارت به من گیر کرده؟!

- حیف من! حیف من که اینقدر هوای تو رو دارم. کیه که بفهمه؟

- بگو دیگه خفه ام کردی ...

- یه چیزی بخور حالا ...

- نه بگو می خوام زود برم بلکه بتونم یه دوریم با شبنم و بنفشه بزنم.

- کشتی توام خودتو با این دوتا دوستات ...

- دیگه این دو تا دوستو به من ببینین!

- خب بابا! بداخلاق ...

- می گی یا برم آتوسا؟

- راستش یه اتفاقی افتاده که ...

با شادی گفتم:- حامله ای؟!

آتوسا چپ چپ نگام کرد و من نالیدم:- بازم نه ؟ بمیری آتوسا ... من میمیرم و کسی بهم نمی گه خاله ...

- می ذاری حرفمو بزنم یا نه؟

- بفرمایید بانو ...

- نویدو می شناسی؟

- نوید دیگه چه خریه؟

- خیلی بی تربیتی ترسا! روز به روزم داری بدتر می شی ...

 - خیلی خوب بفرمایید ببینم نوید خان چه آقای با شخصیت و آقااااییییی هستن؟

خندید و گفت:- مدیر عامل شرکت مانی ...

- هاااااااااان همون پسر هیزه!

- وااا کجاش هیزه بدبخت؟ پسر به اون ماهی!

- خب حالا که چی؟ چرا اینقدر تبلیغشو می کنی؟

- آخه ... از تو خوشش اومده؟

با ناز گفتم:- کیه که از من خوشش نیاد؟ بعد یهو فهمیدم چی گفته و گفتم:

- هان؟!!!

- بابا جون من چرا خنگ شدی؟ نوید از تو خوشش اومده و تو رو از مانی خواستگای کرده. مانی بنا به دلایلی نمی خواست بهت بگه ... ولی من دیدم تو حق انتخاب داری و برای همینم تصمیم گرفتم بهت بگم. اول می خواستم به بابا بگم ولی بازم دیدم این تویی که حق انتخاب داری ...

با نیش گشاد شده گفتم:- جدی نوید از من خواستگاری کرده؟!

- آره ... مانی می گفت از روزی که تو رودیده داره توی شرکت پیلی می ره و اصلا حواسش به کار نیست. دیگه اینقدر مانی بهش پیله می کنه تا می فهمه بدجوووور گلوش پیش آبجی کوچولوی من گیر کرده.

خندیدم و گفتم:

- آخ جوووون

- خدا نکشتت! حداقل یه ذره سرخ و سفید شو ..

- سفید هستم سرخیشم با تو ...

- حالا نظرت چیه؟

- در مورد نوید؟

- آره ...

شانه بالا انداختم و گفتم:- بذار فکر کنم ..

- خب کاری می کنی که الکی جواب منفی نمی دی

- نوید چند سالشه؟

- بیست و هفت سالشه ... سه تا خواهر داره ... باباش از اون مایه داراست. از نصف یه کم کمتر سهام شرکت مال اونه ... وضعش خیلی توپه ...پریدم وسط حرفش و گفتم:

- ماشینش چیه؟!

آتوسا بر و بر نگام کرد و گفت:- حقا که بچه ای!

این سواله تو می پرسی؟- ا آخه کسی که نمی یاد ثروت شوهر آدمو از باطن نگاه کنه همه ظاهرو می بینن ... مهم ماشینه بعدم خونه ...

- بترکی! ماشینش یه آزرای بادمجونی رنگه ... مقبول افتاد؟

- به به! آزرا دوست دارم.

- نه بابا بیا و دوست نداشته باش.

از جا بلند شدم و گفتم:- خب دیگه آتوسا زیادی داری حرف می زنی. قیافه ات هم برام تکراری شد من دیگه می رم ...

 - کجا؟ بودی حالا؟ مانی ببینه اینجایی خوشحال می شه.

- می خوام نشه! می خوام برم پیش دوستام.

- باشه دختره بی تربیت. کی بشه من خانوم شدن تو رو ببینم!

- صبح روز عروسی!خواست دمپایی اش را توی سرم بکوبد که با خنده پریدم بیرون و در را بستم. توی راه با شبنم و بنفشه تماس گرفتم و خواستم که بیان بیرون. هر دو حاضر و آماده سر فلکه منتظرم بودن. سوار که شدن ریختن سرم که زود باش بگو چی شده! تند تند قضیه هر دو خواستگاری را تعریف کردم. آنها هم مثل من توی فکر فرو رفتن.

دست آخر بنفشه گفت:- خودت نظرت چیه؟!

- چه می دونم من قصد ازدواج ندارم آخه ... اینو خوب می دونم. گفتم شاید بشه در مورد صوری بودن ماجرا با یکی از اینا حرف بزنم و زیر بار برن.

شبنم گفت:- عمراً! اینا هر دوشون عاشق توان. تو زن هر کدوم که بشی دیگه تا آخر عمر زن همون می مونی.

- ولی فکر کنم نیما زیر بار بره ها ... چون اینطور که مشخص بود خیلی عاشقهههههه ...

- جمع کن آب لب و لوچه اتو آب ماشینو برداشت. عاشق ندیده خاک بر سر ...

- ا خوب چشم داشته باشین دو تا عاشقو به من ببینین. ولی خداییش حال کردم دو تا خواستگار با هم برام پیدا شده تو این بی شووری ...

بنفشه زد توی سرم و گفت:- خره زن هر کدوم از اینا که بشی همون شب اول ... پخ پخ ...

غش غش خندیدم و گفتم:- خوب مگه بده؟هر دو ریختن روی سرم و حالا نزن کی بزن.

 با خنده خودم را عقب کشیدم و گفتم:- خیلی خب وحشیا ... شما بگین چه گلی توی سرم بگیرم ...

 شبنم گفت:- تو که نمی خوای بری بشوری و بپزی؟ می خوای بری اونور جدا بشی و برسی به درست درسته؟

 - آره درسته ...

بنفشه گفت:- البته اینم بگم تو وقتی جدا می شی بابات نباید بفهمه جدا شدی چون اونوقت تازه بیشترم روت حساس می شه و مجبورت می کنه که برگردی ...

- آره خوب اینم هست ...

- پس دو تا کار باید بکنی ... یا اینکه یه مدت با طرف زندگی کنی ... اونم به شکل دوستانه ... یا اینکه طرف غریبه باشه که وقتی جدا میشی خبرش تحت هیچ عنوان به گوش بابات نرسه ...

- ایول .... همینه!

- بله همینه ولی گفتنش راحته ... در عمل با هیچ کدوم از این دو کیس شدنی نیست ...

- ولی نیما خوب بودااااا ...صدای داد شبنم و بنفشه بلند شد و من با خنده سنگر گرفتم.

بنفشه گفت:- نکنه جدی جدی عاشق این تحوه شدی؟

- نه بابا! عشق دیگه چه میوه ایه؟ ولم کن حال داریا من فقط از شخصیت نیما خوشم می یاد و بس ...

- خوب پس خفه شو ...

- خفه ام شدی ...

بنفشه قهر کرد و گفت:- اصلا من دیگه حرف نمی زنم.

 آویزونش شدم و

 گفتم:- ا بنفشه شوخی نمودم دیگه ببخشیددددد ...

- دیگه تکرار نشه

- باشه حالا راه آخرو بگو ...

- اول اینکه هر دو تای این شازده ها رو رد می کنی ...

- خب ؟

- و دوم می گردی دنبال یه کیس توپ ...

- و شرایط این کیس توپ ؟

- خوشگل و خوش تیپ که حالت به هم نخوره یه مدت میخوای هم خونه اش بشی ... دوما مقبول از نظر شرایط اجتماعی که بابات حاضر بشه تو رو بده بهش ... و سوم هم اینکه فامیل نباشه به هیچ عنوان!

- اووووه من چطوره برم سفارش بدم برام بسازن همچین آدمی رو ...

- دیگه خودت می دونی ...

- بمیرین خوب راهنمایی کنین چند نفرو پیشنهاد بدین تا من انتخاب کنم ...

- وای بعدش تازه باید بریم خواستگاری ...

 

سرمو گرفتم و گفتم:- ای خدا منو بکش! من باید برم به یه پسر بگم جناب آقای محترم آیا حاضرید با من ازدواج کنین؟ مهریه تون رو هم می دم...

- اینم هست!

- چی دیگه؟

- مهریه دیگه!

- وا خاک تو گورم مهریه که دیگه مال منه ...

- خره آخه کسی که تو این دوره زمونه نمی یاد مفتی برای آدم کاری بکنه باید در ازاش بهش یه چیزی بدی ...

- چی بدم آخه؟ کل طلاهامو هم که بفروشم فوقش بشه ده میلیون ...

- شاید بس باشه ولی شایدم طرف دندون گرد باشه ...

- مهم نیست! اگه طرف راضی بشه و منو به خواسته ام برسونه من حاضرم حتی بابتش ویلای رشتمو هم بدم ...

- دیگه نه تا این حد!

- دقیقا تا این حد ...

- کسی رو تو نظرت نداری؟

- چرا یه نفرو می شناسم ...

- کی؟نگاهی خبیثانه به شبنم کردم و گفتم:- اردلان جون ...

صدای قهقهه من و بنفشه توی صدای جیغ شبنم گم شد:- خفه شوووووو اسمشو بیاری چشاتو از حدقه در میارم!

- آخه مورد اکازیونه. از لحاظ اجتماعی مقبول .. خوشگل و خوش تیپ ... وضع توپ ... غریبه ...

- مبارک صاحبش که من باشم باشه ... تو رو سننه؟

- خب بابا خسیس ... نخواستم نوش جونت!

بنفشه گفت:- حالا جدی کسی تو نظرت نیست ...

- نه باید حسابی روش فکر کنم.

- زیاد وقت نداریا ... این عمرته که داره تلف می شه.

- شما دو تا قزمیت ثبت نام کردین واسه دانشگاه؟

- آره بابا از یه هفته دیگه هم کلاسامون شروع می شه.

- پس جدی من وقتم کمه! می خوام سال دیگه این موقع نشسته باشم سر کلاس ...

- زبانو چی کار می کنی؟

- اون حل می شه شوهرشو بجورین ... زبانو شش ماهه فشرده می رم اوکی می کنم.

 - اوکی پس از الان پسرا رو می ذاریم زیر ذره بین ...رو به شبنم پرسیدم:- راستی دیروز چی کار کردی؟

 شبنم با هیجان گفت:- خیلی سخت بود ترسا ... ولی با هر جون کندنی که بود انجامش دادم ...

- عکس العملش چی بود؟

- اولش جا خورد ولی بعدش اون از من بدتر شد ... داشت اشکم در می یومد بهت هم اس ام اس دادم ولی شما از کوه اومده بودین و کپه مرگتونو گذاشته بودین گویا گوشی بی صاحابتون هم خاموش بود.خندیدم و گفتم:- آره خاموشش کرده بودم ... تو که سوتی ندادی ... معلومه که اون بدتر می شه جواب سلام علیکه گل من! ولی مهم ذهنه اونه ...

- یعنی چی؟یعنی اینکه حالا هی پیش خودش فکر می کنه چرا ترسا اینجوری شده؟ آیا کس دیگه ای اومده توی زندگیش؟ آیا منو فراموش کرده؟ مگه من چی کم دارم که ترسا دیگه منو نمی خواد؟ و هزار تا اگر و امای دیگه تو ذهنش می سازه!

- خو چه فایده داره؟

- آهان نکته همین جاست به سوال خوبی اشاره کردی فرزندم! وقتی اون زیادی به تو فکر کنه اونوقت مغزش نا خودآگاه نسبت به تو هورمون اکسی توسین ترشح می کنه ...

شبنم و بنفشه همزمان گفتند:- نَ مَ نَ؟

خندیدم و گفتم:- هورمون عشق خنگولیا ... و این باعث می شه که حسابی جذب تو بشه بدون اینکه خودش بفهمه که چی شد و کی شد؟

- مطمئنی؟

- با خانوم دکتر درست صحبت کن! خانوم دکتر تا مطمئن نباشه حرفی نمی زنه!

- اولالا!شبنم از گردن من آویزون شد و لپامو عین جاروبرقی کرد توی دهنش و پر تف انداخت بیرون.

گفتم:- اه اه! سیستم آبرسانی مرکزیت حسابی فعاله ها! برو یه لیوان آب بخور همه آب بدنت تخلیه شد روی من می ترسم خشکسالی بگیری بمیری ...زد توی سرم و گفت:

- درد! تو احساس سرت نمی شه که بی شعور! خلاصه که قرارمون با بچه ها این شد که در صورت پیدا شدن یک کیس مناسب همدیگرو خبر کنیم. آنها را دم خانه هایشان پیاده کردم و خودم هم به سمت خانه رفتم.

- عقلتو از دست دادی ترسا؟!!!گوشیو از گوشم فاصله دادم تا صدای جیغ آتوسا کرم نکنه.

 وقتی خوب جیغ کشید گفتم:- ای بابا! زندگی منه! حق ندارم خودم براش تصمیم بگیرم؟

- آخه کیو می خوای از نوید بهتر؟ نیما هم شنیدم ازت خواستگاری کرده و به اونم جواب رد دادی! می دونی به چه حالی افتاده؟ فکر کردم به اون جواب رد دادی که نویدو قبول کنی!

 - نه این نه اون ... آقا ولم کن دیگه

 - حداقل یه دلیل بیار ...

- من هنوز بچه ام ...

- بیست سالته! بچه ای؟!

 نفسمو با صدا بیرون دادم و گفتم:- خودتو یادت رفته بیست و سه سالگی شوهر کردی؟ پا هم که بخوام بذارم جا پای تو سه سال دیگه وقت دارم.

- من خواستگار به این خوبی اگه داشتم هجده سالگی شوهر می کردم احمق!

- بس کن دیگه آتوسا تو تا صبح هم که جیغ جیغ کنی من زیر بار نمی رم نظرمم عوض نمی شه. پس سلام به مانی برسون خداحافظ ...گوشیو قطع کردم و پرتش کردم روی تخت. بعدم از جا بلند شدم و رفتم به سمت اتاق بابا ... باید باهاش اتمام حجت می کردم. تقه ای به در زدم و بعد از شنیدن صدای بوق ( یا همون بفرمایید بابا) وارد شدم و درو بستم. بابا نگاهی به سرتاپای من کرد و

گفت:- چیزی شده که تو امدی اینجا؟ عادت نداشتی بیای توی اتاق کار من ...

- اومدم باهاتون جدی حرف بزنم ...

- اوه بله ... بفرمایید منم جدی گوش می کنم.!

- بابا منو دوست داری؟

بابا لحظاتی نگام کرد و گفت:- مگه می شه نداشته باشم ته تغاری؟

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 10 قبل از ظهر توسط نسیم |